۱۳۹۰ مهر ۶, چهارشنبه

درخت و تبر


شعری به نام "درخت و تبر" ، برگزفته از وب سایت شاعر اثر ، " حامد شفیعی" ... www.hamedshafiee.com

من درختی سبز بودم پُر زِبار
شاخ و برگم سبز ، قامت ، استوار
در مسیرِپُر نشیبِ زندگی‌
از سرِ پاکیِ دل ، بخشندگی
سایه‌ گستر بر سرِمردم شدم
آنچه می پنداشتند ... من آن شدم
یک نفراز میوه‌ام قوّت گرفت
رو به سمتی‌ کرد و راه از سر گرفت
آن دگر درسایه‌‌ام آرام خفت
با من اما صد سخن از دل بگفت
صحبت از تنهایی و از غم بکرد
از دل خونین و پُر از آه و درد 
ریشه در عمق زمین چون داشتم
تاب حرف این و آن می داشتم
روزی از این روزگارانِ خدا
هم کلامی یافتم ، بس آشنا
این یکی حرفش ز درد و غم نبود
صحبتش از جنس شادی می نمود
بهر فتح باب و آغاز کلام
دست پیش آورد و گفتم صد سلام
هم کلامی ، دستش از جنس درخت
دست دیگر لیک از پولاد سخت
چون مسیر دوستی را برگزید
چشم من ، آن دست پولادین ندید
جنس دستش گرچه چون من می نمود
لیک ، مسخِ برقِ پولاد گشته بود
زرق و برق تیغِ پولادین (به سکون ن) تَبَر
هر دو چشم دوست ، کرده بی بصر
با دو صد لبخند بر لب ، خنده رو
ظاهری ، چون من ولی در دل دو رو
ضربه را میزد یکی ، پَس وان دگر
می نمود آنچه نماید هر تَبَر
ضربه هایی سخت ، بر اندامِ من
تا بیندازد تنم را بر زمن
تا که قصد واپسین ضربه نمود
گفتمش بگذار خوانم این سرود
گرچه تن را می زنی و می کَنی
لیک با عمق بُنَم چون می کُنی؟
من هزاران چون تویی را دیده ام
لیک هر دفعه ، زِ بُن روئیده ام
مسخ این برق اَر شدی ... ره ، بی ره است
عمر تو چون عمر برقی کوته است
گرچه می افتم کنون من بر زمین
ریشه دارم چونکه در عمق زمین
باز می رویم ... شوم من اینچنین
سایه ام گسترده بر این سرزمین
گفتمش این واپسین حرف و بزد
ضربه ای که قامتم را قطع کرد
تیشه بر جان و بر اندامم نهاد
قامتم را قطع کرد آن بی نهاد
آن زمان و آن درخت ار چه گذشت
زان بُن و آن ریشه جای آن درخت
نو نهالی گشته سبز و پر زِ بَر
سایه سارش مامن هر رهگذر
وان تبر چون داد برقش را ز دست
در پس انبار ، در کنجی نشست

۱۳۹۰ مهر ۵, سه‌شنبه

بالاترین یا مجاهد ترین ؟

بالاترین یا مجاهد ترین ؟
چندی است فعالیت  بسیار زیاد اعضای گروه مجاهدین در سایت بالاترین به وضوح به چشم میخورد ...
یک سوال واز مسئولین بالاترین ... آیا میخواهید این سایت کاملاً در اختیار آنها باشد؟ آیا میخواهید به پایگاه تبلیغاتی این گروه تبدیل شوید ؟
من صحبتی از خوب یا بد بودن این گروه ندارم ، ولی آیا مزۀ نمکین لینک های این گروه ، به شوری نمیگراید ؟ دل را نمیزند ؟
آیا فکر نمیکنید ان همه  نام کاربری ، همه و همه برای یک گروه تعدادی از قوانین خود شما را هم زیر سوال ببرد ؟
من و ما هم عضوی از این جامعه هستیم ، هم در خارج و هم در داخل از میزان تمایل به این گروه اطلاع کافی و کامل داریم ... آیا دانسه های ما با آنجه در این سایت می گذرد هم خوانی دارد ؟
صحبت و بحث زیاد است ، ولی در همین چند خط فکر میکنم منظور را رسانده باشم ... ! امیدوارم رسیدگی شود

۱۳۹۰ شهریور ۳۰, چهارشنبه

780 روز ... !

لحظۀ ورود دو آمریکایی ای که به مدت 780 روز (26 ماه) در ایران زندانی بودند ، به عمان و دیدار با خانواده ... لحظه ای که باید اشک ریخت ، تاسف خورد و خجل بود به خاطر برخورد و رفتار دولت ایران !

ساعت مرگ


ساعت را کوک کن ..... زنگ ساعت شما را از خواب نـــــــــــــــــــــــــــــــــــاز بیدار میکند .... هدف .... ؟
نماز ؟ .... خیر
ورزش صبحگاهی ؟ ... خیر
رفتن به محل کار ؟ ... خیر
...
...
...
پس چیست این هدف با ارزش ؟؟؟؟

رفتن به محل اجرای حکم اعدام و ... !


وای بر کشوری که در وسط روز ، حتی روز تعطیل ، تعداد تماشاگران حاضر در یک سالن ورزشی ، یا استادیوم فوتبال آن را میتوان با دست شمرد ... ولی جمعیت حاضر در محل اجرای حکم اعدام آن ... آنقدر زیاد است که باید تخمین زده شوند !!!
این هم رکوردی است که باید در کتاب ثبت رکوردهای "گینس" ثبت شود.
وای بر ما ... وای بر ما
به کجا و کدامین سمت می رویم چنین شتابان ؟
اینطور پیش برویم ... چند صباحی دیگر ، برای مراسم اجرای حکم اعدام بلیط می فروشند ... هم کسب درآمد است و هم احرای حکم و ... به عبارتی هم فال وهم تماشا !
استادیوم های ورزشی مان که سر و سامان نگرفت ... شاید مراسم اعدام سر و سامان بگیرد !
چیست فرق ما با چند صد و چند هزار سال پیش ؟
رواج توحش ؟
بهتر نیست زخمی را که بر قامت فرهنگ افتاده و روز به روز عمیق و عمیق تر میشود ، مرحم بگذاریم تا اینکه با توحش یکی یکی فرزندان این خاک را به گور بسپاریم ؟
آیا با اعدام مشکل حل است ؟ آیا داغ خانوادۀ شاکی از بین میرود یا خانواده ای دیگر داغ دار میشود ؟؟؟
فرهنگ را درست کنیم که گر چنین بود و قاتل امروز از 20 یا 30 سال پیش با فرهنگ و تربیت صحیح بزرگ شده بود ، امروز نه تنها قاتل نبود ... که مهره ای ارزشمند برای جامعه خود می بود .

دلم خون است و دیده ام اشکین ... !
خدا به همه صبر دهد ، به من آرامش