شعری به نام "درخت و تبر" ، برگزفته از وب سایت شاعر اثر ، " حامد شفیعی" ... www.hamedshafiee.com
من درختی سبز بودم پُر زِبار
شاخ و برگم سبز ، قامت ، استوار
در مسیرِپُر نشیبِ زندگی
از سرِ پاکیِ دل ، بخشندگی
سایه گستر بر سرِمردم شدم
آنچه می پنداشتند ... من آن شدم
یک نفراز میوهام قوّت گرفت
رو به سمتی کرد و راه از سر گرفت
آن دگر درسایهام آرام خفت
با من اما صد سخن از دل بگفت
صحبت از تنهایی و از غم بکرد
در مسیرِپُر نشیبِ زندگی
از سرِ پاکیِ دل ، بخشندگی
سایه گستر بر سرِمردم شدم
آنچه می پنداشتند ... من آن شدم
یک نفراز میوهام قوّت گرفت
رو به سمتی کرد و راه از سر گرفت
آن دگر درسایهام آرام خفت
با من اما صد سخن از دل بگفت
صحبت از تنهایی و از غم بکرد
از دل خونین و پُر از آه و درد
ریشه در عمق زمین چون داشتم
تاب حرف این و آن می داشتم
روزی از این روزگارانِ خدا
هم کلامی یافتم ، بس آشنا
این یکی حرفش ز درد و غم نبود
صحبتش از جنس شادی می نمود
بهر فتح باب و آغاز کلام
دست پیش آورد و گفتم صد سلام
هم کلامی ، دستش از جنس درخت
دست دیگر لیک از پولاد سخت
چون مسیر دوستی را برگزید
چشم من ، آن دست پولادین ندید
جنس دستش گرچه چون من می نمود
لیک ، مسخِ برقِ پولاد گشته بود
زرق و برق تیغِ پولادین (به سکون ن) تَبَر
هر دو چشم دوست ، کرده بی بصر
با دو صد لبخند بر لب ، خنده رو
ظاهری ، چون من ولی در دل دو رو
ضربه را میزد یکی ، پَس وان دگر
می نمود آنچه نماید هر تَبَر
ضربه هایی سخت ، بر اندامِ من
تا بیندازد تنم را بر زمن
تا که قصد واپسین ضربه نمود
گفتمش بگذار خوانم این سرود
گرچه تن را می زنی و می کَنی
لیک با عمق بُنَم چون می کُنی؟
من هزاران چون تویی را دیده ام
لیک هر دفعه ، زِ بُن روئیده ام
مسخ این برق اَر شدی ... ره ، بی ره است
عمر تو چون عمر برقی کوته است
گرچه می افتم کنون من بر زمین
ریشه دارم چونکه در عمق زمین
باز می رویم ... شوم من اینچنین
سایه ام گسترده بر این سرزمین
گفتمش این واپسین حرف و بزد
ضربه ای که قامتم را قطع کرد
تیشه بر جان و بر اندامم نهاد
قامتم را قطع کرد آن بی نهاد
آن زمان و آن درخت ار چه گذشت
زان بُن و آن ریشه جای آن درخت
نو نهالی گشته سبز و پر زِ بَر
سایه سارش مامن هر رهگذر
وان تبر چون داد برقش را ز دست
در پس انبار ، در کنجی نشست
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر